دُنْ-س اسكوت تا سال 1308 زنده بود و برخي از بهترين آثارش را در آغاز قرن نوشت‌، از اين‌رو، كاملاً با عصر مورد بحث ما مربوط است‌. تأثير او از بسياري جهات به اندازه‌ٴ قديس‌ توما بود؛ به‌علاوه‌، او سال‌ها (در سده‌ٴ چهاردهم‌) معلمي فعال بود نه صرفاً حضوري شبح‌وار. در اواسط قرن افراد زنده‌اي بودند كه شخصاً او را مي‌شناختند و گفتارش را شنيده بودند. دو تن از فرانسيسيان انگليسي مستقيماً شاگرد او بودند: هوگ نيوكاسلي و جان باسُلزي كه گفته مي‌شود دومي طرف توجه او بوده است‌.
به‌اين دو جرياني كه از انگلستان به‌سوي خارج روان بود، يعني آيين بيكن و آيين اسكوت‌، اينك جريان سومي نيز اضافه شده بود و با گذشت زمان رفته‌رفته بزرگ‌تر مي‌شد و بر پيش‌رفت‌ خردكيشي و علم اثري عميق مي‌گذاشت‌. منظورم مكتبي است كه ويليام آكمي (متوفا 1349) پديد آورد؛ مهم‌ترين جنبه‌ٴ آن اصالت فرد و مفهوم نمادي معرفت بود، كه بر جسورانه‌ترين افكار جديد پيشي گرفت‌. مهم‌ترين مريدان آكمي عبارت بودند از جان رُدينگتن و آدام وودهام‌. رهيافت‌هاي فكري او به همان اندازه كه جسورانه بود خطرناك هم بود؛ آنها عامل تجزيه‌اي را به‌ فضاي سده‌هاي ميانه داخل كردند. چندان راه خطا نپيموده‌ايم اگر بگوييم‌، اين آيين آكمي در تركيب با آيين ابن‌رشد بود كه زمينه‌ٴ اضمحلال تدريجي ثبات سده‌هاي ميانه و آغاز عصر جديد را فراهم كرد. در كشورهاي شمالي‌، اين مخمر دوگانه تا حدي همان نقشي را داشت كه‌ انسان‌گرايي و عشق به زيبايي‌هاي محسوس دركشورهاي جنوبي‌. مي‌توان با شگفتي دريافت كه‌ سازندگان نيرومندترين موتورها در برابر نوع قديمي‌تر قرون وسطاگرايي‌، يعني آيين‌هاي بيكن و آكمي‌، پيروان قديس فرانسيس بودند و باز به همان اندازه جالب است كه اين هر دو طلايه‌داران‌ آينده‌، انگليسي بودند.
دومينيكيان انگليسي كم‌اهميت‌ترند. توماس جورْز يكي از شش برادري بود كه به فرقه‌ٴ دومينيكي پيوستند؛ دوتاشان اسقف اعظم آرما شدند و سومي‌، يعني همين توماس‌، رئيس‌ محلي فرقه و كاردينال شد. او علي‌رغم اين كه اسقفي عالي‌مقام و سياست‌مدار بود، درصدد تأليف يك‌رشته شروح برآمد. شرح‌هاي ديگري بر كتاب مقدس و عبارات به‌قلم توماس‌ سوتوني‌، نيكلاس ترِوِت و رابرت هالكُت نوشته شد. اينان همه پيروان توما بودند، ولي رابرت‌ در معرض تعاليم فلسفه‌ٴ جديد (يعني آكمي‌، گرگوريو داريميني‌) و فلسفه‌ٴ برادواردين بوده و از اين‌رو، به‌اندازه‌ٴ سه‌نفر اولي تومايي خالص نيست‌.
اگر گروه‌هاي فرانسيسي و دومينيكي كاملاً همگن نبودند، ما نبايد از ناهمگني گروه‌هاي‌ ديگر تعجب كنيم‌.
رابرت منينگ‌، كشيش عضو كليساي گيلبرتين‌، در سال 1303 منظومه‌اي اخلاقي به‌نام‌ راه‌نماي گناه‌كاران سرود، كه اقتباس از زبان فرانسه بود. ريچارد دوباري بنديكتي در سال 1345،